همین سه شنبه هفته پیش بود. جلو تلویزیون دراز کشیده بودم ( طبق معمول ) و داشتم طنز مزخرف چهارخونه رو میدیدم و تو دلم به تهیه کننده و بازیگرا و کارگردان و عوامل دست اندرکار برنامه فحش های بی ناموسی میدادم. یهویی یه درد شدیدی رو تو شیکمم و سمت راست بدن احساس کردم. اولش فکر کردم نفخ کردم و دردش گذریه. یه نمه که گذشت دیدیم نخیر بی صاب مونده ول کنمون نیس انگاری. به پشت خوابیدیم. دمر خوابیدیم. فیتیله پیچ خوابیدیم. افاقه نکرد. گفتم نکنه این اپاندیسیت باشه. بالاخره یه مشورتی با اهل بیت کردیم و خرد جمعی اپاندیسیت رو به ضرث قاطع رد کرد. گفتیم شاید سردی چیزی باشه. بخاری ننه مرده رو بغل کردیم. خیر. بازم افاقه نکرد. دیگه درد به حدی رسید که نفس کشیدن داشت یادم میرفت. شال و کلاه کردیم رفتیم اورژانس بیمارستان. از شانس گل منگلی ما یه انترن بی دست و پا و خوگول اون شب کشیک بود. عطای طبابتش رو به عمه ش بخشیدیم و زدیم بیرون. دنبال یه دکتر عمومی. یکی رو پیدا کردیم مطبش و میخواس ببنده و بره خونش. با من بمیرم و تو بمیری برگشت مطبش و یه معایناتی کرد و دوتا امپول نوشت و یه سرم و یه سری خنزر پنزر دیگه. با یه سونوگرافی. امپولا رو زدیم و سرم و با هزار مکافات و بدبختی تزریقات کردیم و اومدیم خونه. فرداش رفتیم پیشی یه خانوم دکتر ترگل ورگل برا سونو. کلی به چپ و راس غلطوند مارو و تست حبس نفس ازمون گرفت که اخر سر دادمون دراومد که ضعیفه محترمه بیشتر از این نمیتونیم نفس نکشیم. بالاخره خانوم رضایت دادن و بعد از کلی تی پلاستیکی کشیدن رو شیکممون ولمون کردن. عکس ها رو دیدیم چیزی نفهمیدیم بالطبع. بردیم پیش دکتره. با کمال مسرت خبر تولد یه کوچولوی سه میلیمتری رو تو کلیه سمت راست بدنمون بهمون دادن و کلی مشتلق گرفتن. الانه هم یه هفت هشت ده روزی هس که از کار و زندگی افتادیم و داریم نازشو میکشیم که بیاد و ما رو به دیدن روی ماهشون مفتخر کنه. پدر سوخته جاخوش کرده. نمیاد. بگذریم از جفتک و شلتاق هایی که بعضا میندازه و مارو زمین گیر میکنه.
ته نوشت : خدا درد سنگ کلیه رو نصیب گرگ بیابون هم نکنه.
نتیجه اخلاقی : سعی کنید هیچوقت به دست اندکاران مجموعه های طنز فحش بی ناموسی ندید.
ما که سنگ کلیه گرفتیم. شما شاید سوسک شدید چسبیدید به سقف.
|
*| نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 و ساعت 16:48 توسط
یک دیوانه |